قتـــل

اگر فقط یک گنـــاه، یک جـــرم، یک رذالت، مسجل باشد قتـــل است که قبـــح‌اش را بد ریخـــته‌اید. شـما که می‌کشــید و شـما که ماله‌اش می‌کشــید. با نسـبت دادنش به همدیگر. بدتر، با به گردن گرفتن. با مبتذل کردن جان آدمیزاد. با اسم‌ گذاشتن روی قربانیان و با عدد فرضشان کردن. با بی‌تفاوتی و نادیده گرفتن وقتی دگر است و از ما نیست. از کشتن کسی یا ناکسی خوشحال می‌شوید؟ بیمارید. هرچه‌قدر هم که سلامت روان داشته باشید از نگــاه معــیوب روان‌نشــناسان قـــرن بیست و یک که هــر غلـــطی هم بکنی قبـــله‌ی آمـــال را رضایت از خویشـــتن می‌داننـــد و بـس.

ملال

«ملال» علی مصفا را می‌شود زبان همان درماندگی از بیان دید. این‌که نمی‌دانی چه می‌توانی بگویی. همـــدل اگر باشیم می‌دانیم چیست و چرا. و چه‌طور می‌شود هیچ کاری نکرد حتی نظاره. دنیا را آب ببرد و ما را خواب؟ فیلم دیدن رؤیابینی است و کابوس‌ها نمی‌گذارند. اما ناگزیریم از مخاطبه. با فیلم و کتاب و دیگران. دستاویز و پناه است. ملجأ و مأویٰ. مُسکِر. مشکل ملال نیست، مجال نیست.

هیـــچ و همـــه

«آدمی ترجیـــح می‌دهـــد هیـــچ را بخـــواهـــد تا آن‌کـــه هیـــچ نخـواهـــد.» (فریدریش نیچه، تبارشناسی اخلاق) راحت نیست نخواستن و ساده نیست پرهیز. ولی از چه رو؟ انتخاب یا انطباق؟ بیـــش‌خـــواهی به طریق اولیٰ ملغیٰ است. خواستن اگر اندازه باشد و پیراسته از شائبه‌ی داشتن، چون همرنگ زنده بودن است مقبول به نظر می‌رسد. ولی چرا هیـــچ و همـــه؟

قـــانون

اگر قانون اساسی دنیا همسان باشد و مبنایش اشتراکات همگان، می‌شود انتظار فردای بهتری را داشت. مثلاً دروغ را اغلب نادرست می‌دانند ولی نماز و روزه یا عیش و نوش را نه. موارد اختلافی باید آزاد باشند تا هم وجود قانونِ واحد به یکسان‌سازی و محو تفاوت‌ها نینجامد و هم انتخاب‌های افراد به یک میزان محترم شمرده شود. لازم نیست یکی پادشاه هفت اقلیم باشد و جهانی رعیتِ فرمان‌بردارش، یک رویه‌ی حقوقی معتبر به اعتبار اکثریت، می‌تواند ملاک و معیاری باشد برای حفظ ثبات و ممانعت از هرج و مرج. وقتی رئیس منتخب فقط مجری قانون باشد نه فرمان‌فرما، برابری واقعی می‌تواند امکان تحقق پیدا کند و به دلیل مقبولیت قانون، نزاع و درگیریِ پرهزینه و بی‌ثمر نیز رخ نخواهد داد. چیزی شبیه به اعلامیــه‌ی جهانی حقوق بشـــر، ولی بازدارنده‌تر و دارای ضمانت اجرایی بیش‌تر.

شهادت

برای عیارسنجی اخلاقی شهادت نخست باید میان شهادت مبتنی بر ایمان به معاد یا حیات جاودانه و شهادت مبتنی بر ایثـــار و فداکاریِ بشری تمایز قائل شد. شهادتی که صرفاً مصداق تعبد باشد طبعاً در مقوله‌ی اخلاق نمی‌گنجد و در ساحتی دیگر قابل بررسی است اما شهـــادتی که منحصراً ریشـــه در اخلاقیات این‌جهـــانی و امور معنوی مربوط به مناسبات انســانی داشته باشد یا دینـی و مـذهبی بوده ولی عاری از امید ثواب و بیـــم عقاب باشد، عملی اخلاقی است که اخلاقی بودن آن بیش از همه از باب عشق و عاطفه‌ی انسانی قابل توجه است و بر ارزش و اهمیت انضمـــامی فـــرد تکیه دارد، نه بر باورهای انتـــزاعی مرتبـــط با القـــائاتِ ایدئولوژیک. ایده‌هـــا و نظام‌هـــای فـــکری، ابـطال‌پـــذیر و متغــــیرند امــا انســـان و کــرامت ذاتی او از بنیـــادی‌ترین اصول اخـلاقی حاکم بر زندگی اجتمـــاعی است.

شهادت در ترازوی اخلاق، جام جم، ۱۱ آبان ۱۳۹۳

شِکوه

فایده‌ی گلایه چیست؟ نارضایتی کجا پیش‌برنده است؟ شِکوه می‌تواند غُرولُند باشد و نِق‌ونوق، یا مطالبه باشد و اعتراض. اولی منفعلانه است و محصول بی‌صبری، دومی فعالانه است و حاصل بیـداری. شکایت از تقدیر اگر سلبی باشد و زاییده‌ی شکست و ناکامی در بهترین حالت درد دل است و در بدترین حالت زهر هلاهل. اما اگر ایجابی باشد و تغییری ممکن و مطلوب را مدنظر داشته باشد به فرض هم که سالب آرامش و آسایش باشد رواست. بستگی دارد در اندرونمان چه می‌گذرد؛ پابسته‌ی احساسیم یا دلبسته‌ی اندیشه. تفکر هرچه‌قدر هم به تعبیر زرد رایج «منفی» باشد چون مقصدی را دنبال می‌کند که رفتن دارد ارزیدنی است. به‌عکس، هیجاناتِ بی‌مقصود سودی ندارند جز درجا زدن و نومیدیِ بیهوده که زمین تا آسمان متفاوت‌ است با آن‌چه تحت عنوان آینده‌ی بهتر در دل داریم و در سر می‌پروریم. نیـــازی نیست «مثـبت» بیندیشـــیم، کافی است در مســـیر باشیم و نه در حاشـــیه.

داوری

تفتیش عقاید همیشه ممنوع است، نه فقط چون دخالت در شخصی‌ترین وجوه زندگی انسان‌هاست، بلکه چون برخلاف مراد و مقصودش کاشف حقیقت هم نیست زیرا نه کسی با اقرار کردن مؤمن می‌شود و نه کسی با انکار کردن ملحد. می‌تواند همه‌اش دروغ و تقیه باشد. آدم‌ها نیات پنهانشان را کم‌تر عیان می‌کنند و اغلب منتظر می‌مانند ببینند منفعتِ بیش‌تر کدام طرف است. اگر جای داوری درباره‌ی دیگران را احترام متقابل بگیرد می‌شود چشم داشت به آتیه‌ای بهتر. خیر و شرّ وجود دارد و هست، ولی شناخت و تعیین حدودش فرایندی رو به تکامل است. کسی یا چیزی در بادیِ امر خوب یا بد نیست، ما به اقتضای شرایط چیزهایی را می‌خواهیم و چیزهایی را نه، و دیگران به موازات ما همین‌طور. وقتی خواسته‌هایمان را ارزشگذاری می‌کنیم و تعمیم‌اش می‌دهیم به همه، داریم در ذهن خودمان یک دادگاه فرمایشی می‌سازیم که کارش متهم کردن دیگری و مبرّا کردن خود است و این با دموکراسی که پذیرش عمومی را ملاک و معیار دارد نمی‌سازد. همزیستی مسالمت‌آمیز، حرمت به حقوق شهروندی و پیش‌شرط تحقق آزادی است.

فهـــم

تفکری که حد یقف داشته باشد برای فهم، یعنی بگوید از این‌جا به بعد دیگر نفهم و فقط بپذیر، ولو به زور دگنک، کوچک‌ترین نسبتی با اندیشه و اقتضای اصلی‌اش که پرسش است ندارد. می‌تواند مکتب و مسلک باشد ولی تفکر نیست. کافی است مفاهیمی چون هدایت و سعـادت و عبادت را در مقابل آزادی و برابری و عدالت یا هر ایده‌ی حق‌جویانه‌ی دیگر بگذاریم تا ببینیم کجا با سؤال طرفیم و کجا با جوابِ پرسش‌ناپذیر. فرق است میان هدایتی که دعوت به تأمل است با سعادتی که راهش را نه عقـل و شعور، که اطاعت از تکالیف شرعیِ مورد اختلاف مشـخص می‌کند.

جهـــل

وقــتی می‌دانی چه‌قـــدر نمی‌دانی قابل اعتمـــادتری چـــون دانســـته‌های تاکنـــون را گـــواه دانش نمی‌پنداری و مجــال می‌دهی به آگاهی تازه. غیــاب یقین و دسترس‌ناپذیری حق، برای جهـــد و تلاش عالمانه است تا اگر نه اطمینان، که شک‌، منطـــقی‌تر باشد و برآمده از چالشی راستـین. آدم‌ها را نه به جزمیــات لایتغـــیر، که به تردیدهای تغیـیرپذیرشان می‌شود دید و شناخت. هرجا قـــائلی در هر مقـــالی چیــزی گفت که فروتنانه نبود و بوی اطلاق می‌داد، نشنیده گرفتن اولیٰ‌ست. تعـــصب و تحـــجر می‌توانند نام‌های دیگری برای حسادت و خودخواهی باشـــند و عِــرق میهن‌پرستانه هم پوششی برای دیگرستیزی. می‌توان آموخت از آن‌ها که بهـــتر می‌داننــد التفات به جهـــل، تفـــهّم را ژرف‌تر می‌کند و خرافـــه را عیـــان‌تر.

دیگرپذیری

زیبایی رنگین‌کمـان به تنوع رنگ‌هایش است و زیبایی آدم‌ها هم به تفاوت باورها و سبـک‌های زندگی‌شـان. یکرنگی اگرچه وسوسه‌انگیز است چون بوی یکپـــارچگی و وحـدت می‌دهد ولی تکرار همـــان مکــرری است که به قـــدر کـــافی دیده و چشیده‌ایم. می‌توان البته یک‌صـدا بود منتها در حفظ حرمت تفاوت‌هایی که آدمیان در قومیت و نژاد و فکر و زبان دارند. و دیگرستیـــز نبود و گمان مبرد هر که با ما نیست بر ماست مگر آن‌که محدوده‌ی «با ما» را آن‌قــــدر تنــگ بگیریم که هر دیگـــریِ متفــــاوتی «بر ما» شود و با دست خودمـــان برای خودمان دشـمن بتراشیـــم. آن‌وقـت نه فقط پیروزی از آنِ ما نیست، که تنهــــا شکستمــــان را سنگیــــن‌تر ساختــــه‌ایم و موجودیت‌مان را پرهزینه‌تر و خویشـــتن را تنهــاتر و غیر را هم قــوی‌تر و هم محق‌تر، که حقیقت با «دیگرپذیری» است.